غزل شمارهٔ 420
Toggle stanza 1گر مرد رهی ز رهروان باش
11
گر مرد رهی ز رهروان باش
در پردهٔ سر خون نهان باش
22
بنگر که چگونه ره سپردند
گر مرد رهی تو آن چنان باش
33
خواهی که وصال دوست یابی
با دیده درآی و بی زبان باش
44
از بند نصیب خویش برخیز
دربند نصیب دیگران باش
55
در کوی قلندری چو سیمرغ
میباش به نام و بی نشان باش
66
بگذر تو ازین جهان فانی
زنده به حیات جاودان باش
77
در یک قدم این جهان و آن نیز
بگذار جهان و در جهان باش
88
منگر تو به دیدهٔ تصرف
بیرون ز دو کون این و آن باش
99
عطار ز مدعی بپرهیز
رو گوشهنشین و در میان باش

