غزل شمارهٔ 188
Toggle stanza 1دلی کز عشق جانان جان ندارد
11
دلی کز عشق جانان جان ندارد
توان گفتن که او ایمان ندارد
22
درین میدان که یارد گشت یکدم
که کس مردی یک جولان ندارد
33
شگرفی باید از گنج دو عالم
که جان یک لحظه بیجانان ندارد
44
به آسانی منه در کوی او پای
که رهرو راه را آسان ندارد
55
چه عشق است این که خود نقصان نگیرد
چه درد است این که خود درمان ندارد
66
دلم در درد عشق او چنان است
که دل بی درد عشقش جان ندارد
77
مرو در راه او گر ناتوانی
که دور است این ره و پایان ندارد
88
اگر قوت نداری دور ازین راه
که کوی عاشقان پیشان ندارد
99
برو عطار دم درکش که جانان
همه عمرت چنین حیران ندارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بجز وصلت دگر درمان ندارد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64
سری در عهد ما سامان ندارد
کسی کو آب دارد نان ندارد
عرفیقصیدههاشمارهٔ 12 - درشکایت از وضع زمان
کجا این روزگاری شیشه بازی
بهشت این گنبد گردان ندارد
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 39 - بهشت
اگر درمان کنم امکان ندارد
که درد عشق تو درمان ندارد
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 189

