غزل شمارهٔ 12
شاعر: عطار
Toggle stanza 1روز و شب چون غافلی از روز و شب
11
روز و شب چون غافلی از روز و شب
کی کنی از سر روز و شب طرب
22
روی او چون پرتو افکند اینت روز
زلف او چون سایه انداخت اینت شب
33
گه کند این پرتو آن سایه نهان
گه کند این سایه آن پرتو طلب
44
صد هزاران محو در اثبات هست
صد هزار اثبات در محو ای عجب
55
چون تو در اثبات اول ماندهای
ماندهای از ننگِ خود ، سر در کَنَب
66
تا نمیری و نگردی زنده باز
صد هزاران بار هستی بی ادب
77
هر که او جایی فرود آمد همی
هست او را مرددونهمت لقب
88
چون ز پرده اوفتادی میشتاب
تا ابد هرگز مزن دم بیطلب
99
طالب آن باشد که جانش هر نفس
تشنهتر باشد ولیکن بی سبب
1010
نه سبب نه علتش باشد پدید
نه بود از خود نه از غیرش نسب
1111
چون نباشد او صفت چون باشدش
خود همه اوست اینت کاری بوالعجب
1212
گر تو را باید که این سر پی بری
خویش را از سلب او سازی سلب
1313
بر کنار گنج ماندی خاک بیز
در میان بحر ماندی خشک لب
1414
چون رطب آمد غرض از استخوان
استخوان تا چند خائی بی رطب
1515
هین شراب صرف درکش مردوار
پس دو عالم پر کن از شور و شعب
1616
مست جاویدان شو و فانی بباش
تا شوی جاوید آزاد از تعب
1717
چون تو آزاد آیی از ننگ وجود
راستت آن وقت گیرد حکم چپ
1818
از دم آن کس که این می نوش کرد
دوزخ سوزنده را بگرفت تب
1919
همچو عطار این شراب صاف عشق
نوش کن از دست ساقی عرب
زمین

