غزل شمارهٔ 318
Toggle stanza 1قومی که در فنا به دل یکدگر زیند
11
قومی که در فنا به دل یکدگر زیند
روزی هزار بار بمیرند و بر زیند
22
هر لحظهشان ز هجر به دردی دگر کشند
تا هر نفس ز وصل به جانی دگر زیند
33
در راه نه به بال و پر خویشتن پرند
در عشق نه به جان و دل مختصر زیند
44
مانند گوی در خم چوگان حکم او
در خاک راه مانده و بی پا و سر زیند
55
از زندگی خویش بمیرند همچو شمع
پس همچو شمع زندهٔ بی خواب و خور زیند
66
عود و شکر چگونه بسوزند وقت سوز
ایشان درین طریق چو عود و شکر زیند
77
چون ذرهٔ هوا سر و پا جمله گم کنند
گر در هوای او نفسی بی خطر زیند
88
فانی شوند و باقی مطلق شوند باز
وانگه ازین دو پرده برون پردهدر زیند
99
چون زندگی ز مردگی خویش یافتند
چون مردهتر شوند بسی زندهتر زیند
1010
خورشید وحدتند ولی در مقام فقر
در پیش ذرهای همه دریوزهگر زیند
1111
چون آفتاب اگرچه بلندند در صفت
چون سایهٔ فتادهٔ از در بدر زیند
1212
چون با خبر شوند ز یک موی زلف دوست
چون موی از وجود و عدم بی خبر زیند
1313
ذرات جملهشان همه چشم است و گوش هم
ویشان بر آستان ادب کور و کر زیند
1414
عطار چون ز سایهٔ ایشان برد حیات
ایشان ز لطف بر سر او سایهور زیند

