غزل شمارهٔ 368
Toggle stanza 1سر زلف تو پر خون مینماید
11
سر زلف تو پر خون مینماید
رجوع از صیدش اکنون مینماید
22
کمند زلف تو در صید یارب
چگونه چست و موزون مینماید
33
شب زلف تو خوش باد از پی آنک
همه کارش شبیخون مینماید
44
که میداند که آن زنجیر زلفت
چگونه عقل مجنون مینماید
55
چو زلف تو بشوریده است عالم
رخت از پرده بیرون مینماید
66
ز حسن روی تو چون روی تابم
که هر ساعت در افزون مینماید
77
عجب خاصیتی دارد رخ تو
که از شبرنگ گلگون مینماید
88
چو دریا چشم من زان گشت در عشق
که درجت در مکنون مینماید
99
دهانت ای عجب سی در مکنون
ز چشم سوزنی چون مینماید
1010
مرا گفتی دلت یکرنگ گردان
که صد رنگ او چو گردون مینماید
1111
مرا کو دل ندارم هیچ دل من
وگر دارم دلی خون مینماید
1212
دل عطار با خاک در تو
چو خونی کرده معجون مینماید

