غزل شمارهٔ 264
Toggle stanza 1چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد؟
11
چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد؟
بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد
22
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
33
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری
تو را آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
44
یقین میدان که هم هر دو بود هم هیچ یک نبوَد
یقین نبوَد، گمان باشد، گمان نبوَد، یقین باشد
55
درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم
نداند هیچکس این سِر مگر آن کو چنین باشد
66
اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی
نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد
77
اگر صد سال روز و شب ریاضت میکشی دایم
مباش ایمن یقین میدان که نفست در کمین باشد
88
چو تو نفسی ز سر تا پای، کی دانی کمال دل؟
کمال دل کسی داند که مردی راهبین باشد
99
تو صاحب نفسی ای غافل! ، میان خاک و خون ، مِی خور
که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
1010
نداند کرد صاحبنفس کار هیچ صاحبدل
و گر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد
1111
اگر خواهی که بشناسی که کاری راستین هستت
قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
1212
اگر از نقطهٔ تقوی بگردد یک دمت دیده
سزای دیدهٔ گردیده میل آتشین باشد
1313
تو ای عطار محکم کن قدم در جادهٔ معنی
که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد
چهلازم سرنوشتتچون نگین زخم جبین باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1197
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد
که مرحوم است آدم هرقدر شیطان لعین باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1198
وداع سرکشیکنگر دلت راحتکمین باشد
چو آتش داغ شد جمعیتش نقش نگین باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1199
در آغاز محبت خاطر عاشق غمین باشد
که تا در جوش باشد دردمی بالانشین باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3099
ز ابروی تو دل گردد زره، گر آهنین باشد
کمانی را که تیر از خانه خیزد این چنین باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3100
ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشد
ز رشک غیر باید مرد گر مهر تو کین باشد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 149

