غزل شمارهٔ 158
Toggle stanza 1دلم در عشق تو جان برنتابد
11
دلم در عشق تو جان برنتابد
که دل جز عشق جانان برنتابد
22
چو عشقت هست دل را جان نخواهد
که یک دل بیش یک جان برنتابد
33
دلم در درد تو درمان نجوید
که درد عشق درمان برنتابد
44
مرا در عشق تو چندان حساب است
که روز حشر دیوان برنتابد
55
ز عشقت قصهٔ گفتار ما را
یقین دانم که دو جهان برنتابد
66
اگر با من نمیسازی مسوزم
که یک شبنم دو طوفان برنتابد
77
چو پروانه دلم در وصل خود سوز
که این دل دود هجران برنتابد
88
دل عطار بر بوی وصالت
ز هجرت یک سخن زان برنتابد

