غزل شمارهٔ 407
Toggle stanza 1هر که زو داد یک نشانی باز
11
هر که زو داد یک نشانی باز
ماند محجوب جاودانی باز
22
چون کس از بی نشان نشان دهدت
یا تو هم چون دهی نشانی باز
33
مرده دل گر ازو نشان طلبد
گو ز سر گیر زندگانی باز
44
چون جمالی است بی نشان جاوید
نتوان یافت جز نهانی باز
55
ارنی گر بسی خطاب کنی
بانگ آید به لنترانی باز
66
من گرفتم که این همه پرده
شود از مرکز معانی باز
77
چون تو بیگانه وار زیستهای
چون ببینی کجاش دانی باز
88
پس رونده که کرد دعوی آنک
رستهام از جهان فانی باز
99
خود چو در ره فتوح دید بسی
ماند از اندک از معانی باز
1010
گرچه کردند از یقین دعوی
همه گشتند بر گمانی باز
1111
هر که را این جهان ز راه ببرد
نبود راه آن جهانی باز
1212
تو اگر عاشقی به هر دو جهان
ننگری جز به سرگرانی باز
1313
جان مده در طریق عشق چنان
که ستانی اگر توانی باز
1414
خود ز جان دوستی تو هرگز جان
ندهی ور دهی ستانی باز
1515
گر چو پروانه عاشقی که به صدق
پیش آید به جان فشانی باز
1616
چه بود ای دل فرو رفته
خبری گر به من رسانی باز
1717
تا کجایی چه میکنی چونی
این گره کن به مهربانی باز
1818
گر ز عطار بشنوی تو سخن
راه یابد به خوش بیانی باز

