غزل شمارهٔ 11
شاعر: عطار
Toggle stanza 1ای عجب دردی است دل را بس عجب
11
ای عجب دردی است دل را بس عجب
مانده در اندیشهٔ آن روز و شب
22
اوفتاده در رهی بی پای و سر
همچو مرغی نیم بسمل زین سبب
33
چند باشم آخر اندر راه عشق
در میان خاک و خون در تاب و تب
44
پرده برگیرند از پیشان کار
هر که دارند از نسیم او نسب
55
ای دل شوریده عهدی کردهای
تازه گردان چند داری در تعب
66
برگشادی بر دلم اسرار عشق
گر نبودی در میان ترک ادب
77
پر سخن دارم دلی لیکن چه سود
چون زبانم کارگر نی ای عجب
88
آشکارایی و پنهانی نگر
دوست با ما، ما فتاده در طلب
99
زین عجب تر کار نبود در جهان
بر لب دریا بمانده خشک لب
1010
اینت کاری مشکل و راهی دراز
اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب
1111
دایم ای عطار با اندوه ساز
تا ز حضرت امرت آید کالطرب
زمین

