غزل شمارهٔ 138
Toggle stanza 1گر نبودی در جهان امکان گفت
11
گر نبودی در جهان امکان گفت
کی توانستی گل معنی شکفت
22
جان ما را تا به حق شد چشم باز
بس که گفت و بس گل معنی که رفت
33
بی قراری پیشه کرد و روز و شب
یک نفس ننشست و یک ساعت نخفت
44
بس گهر کز قعر دریای ضمیر
بر سر آورد و به خون دل بسفت
55
پاکرو داند که در اسرار عشق
بهتر از ما راهبر نتوان گرفت
66
آنچه ما دیدیم در عالم که دید
وآنچه ما گفتیم در عالم که گفت
77
آنچه بعد از ما بگویند آن ماست
زانکه راز گفت نیست از ما نهفت
88
تربیت ما را ز جان مصطفاست
لاجرم خود را نمییابیم جفت
99
تا تویی عطار زیر بار عشق
گردنان را زیر بار توست سفت
1010
صورت جان است شعرت لاجرم
عقل را نظم تو میآید شگفت
زمین

