غزل شمارهٔ 46
شاعر: عطار
Toggle stanza 1چون کنم معشوق عیار آمدست
11
چون کنم معشوق عیار آمدست
دشنه در کف سوی بازار آمدست
22
دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است
لاجرم خونریز و خونخوار آمدست
33
همچنان کان پسته میریزد شکر
همچنان آن دشنه خونبار آمدست
44
هست ترک و من به جان هندوی او
لاجرم با تیغ در کار آمدست
55
صبحدم هر روز با کرباس و تیغ
پیش تیغ او به زنهار آمدست
66
آینه بر روی خود میداشتست
تا به خود بر عاشق زار آمدست
77
از وصال او کسی کی برخورد
کو به عشق خود گرفتار آمدست
88
او ز جمله فارغ است و هر کسی
اندرین دعوی پدیدار آمدست
99
لیک چون تو بنگری در راه عشق
قسم هر کس محض پندار آمدست
1010
عاشق او و عشق او معشوقه اوست
کیستی تو چون همه یار آمدست
1111
جز فنائی نیست چون میبنگرم
آنچه از وی قسم عطار آمدست
زمین

