غزل شمارهٔ 374
Toggle stanza 1واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
11
واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
واقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
22
تا تو تویی عاشقی از تو نیاید درست
خویش بباید فروخت عشق بباید خرید
33
پی نبری ذرهای زانچه طلب میکنی
تا نشوی ذرهوار زانچه تویی ناپدید
44
واقعهای بایدت تا بتوانی شنید
حوصلهای بایدت تا بتوانی چشید
55
تا بنبینی جمال عشق نگیرد کمال
تا شنوی حسب حال راست بباید شنید
66
کار کن ار عاشقی بار کش ار مفلسی
زانکه بدین سرسری یار نگردد پدید
77
سوخته شو تا مگر در تو فتد آتشی
کاتش او چون بجست سوخته را بر گزید
88
درد نگر رنج بین کانچه همی جستهام
راست که بنمود روی عمر به پایان رسید
99
راست که سلطان عشق خیمه برون زد ز جان
یار در اندر شکست عقل دم اندر کشید
1010
هر تر و خشکم که بود پاک به یکدم بسوخت
پرده ز رخ برگرفت پردهٔ ما بر درید
1111
ای دل غافل مخسب خیز که معشوق ما
در بر آن عاشقان پیش ز ما آرمید
1212
تا دل عطار گشت بلبل بستان درد
هر دمش از عشق یار تازه گلی بشکفید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
غمزه مردم کشی پرده صبرم درید
من نرسیدم بدو، کام به جانم رسید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 805
یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
جمله ارواحنا تغمس فیما ترید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1012
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
ای خنک آن را که او روی شما را ندید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 889
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 890
نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
صورت بستان نهان بوی گلستان بدید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 894
تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید
عاشقی از جان من نسبت آدم برید
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 140

