غزل شمارهٔ 508
Toggle stanza 1عشق بالای کفر و دین دیدم
11
عشق بالای کفر و دین دیدم
بی نشان از شک و یقین دیدم
22
کفر و دین و شک و یقین گر هست
همه با عقل همنشین دیدم
33
چون گذشتم ز عقل صد عالم
چون بگویم که کفر و دین دیدم
44
هرچه هستند سد راه خودند
سد اسکندری من این دیدم
55
فانی محض گرد تا برهی
راه نزدیکتر همین دیدم
66
چون من اندر صفات افتادم
چشم صورت صفات بین دیدم
77
هر صفت را که محو میکردم
صفتی نیز در کمین دیدم
88
جان خود را چو از صفات گذشت
غرق دریای آتشین دیدم
99
خرمن من چو سوخت زان دریا
ماه و خورشید خوشهچین دیدم
1010
گفتی آن بحر بی نهایت را
جنت عدن و حور عین دیدم
1111
چون گذر کردم از چنان بحری
رخش خورشید زیر زین دیدم
1212
حلقهای یافتم دو عالم را
دل در آن حلقه چون نگین دیدم
1313
آخر الامر زیر پردهٔ غیب
روی آن ماه نازنین دیدم
1414
آسمان را که حلقهٔ در اوست
پیش او روی بر زمین دیدم
1515
بر رخ او که عکس اوست دو کون
برقع از زلف عنبرین دیدم
1616
نقش های دو کون را زان زلف
گره و تاب و بند و چین دیدم
1717
هستی خویش پیش آن خورشید
سایهٔ یار راستین دیدم
1818
دامنش چون به دست بگرفتم
دست او اندر آستین دیدم
1919
هر که او سر این حدیث شناخت
نقطهٔ دولتش قرین دیدم
2020
جان عطار را نخستین گام
برتر از چرخ هفتمین دیدم

