غزل شمارهٔ 514
Toggle stanza 1تا عشق تو در میان جان دارم
11
تا عشق تو در میان جان دارم
جان پیش در تو بر میان دارم
22
اشکم چو به صد زبان سخن گوید
راز دل خویش چون نهان دارم
33
در عشق تو بس سبکدل افتادم
کز بادهٔ عشق سر گران دارم
44
گفتم چو به تو نمیرسم باری
نامت همه روز بر زبان دارم
55
چون کرد فراق تو زبان بندم
چه روز و چه روزگار آن دارم
66
چون کار نمیکند فغان بی تو
از دست غم تو چون فغان دارم
77
در خاطر هیچکس نمیآید
شوری که از آن شکرستان دارم
88
گفتم شکریم ده به جان تو
کاخر من دلشکسته جان دارم
99
گفتی که تو را شکر زیان دارد
گو دار که من بسی زیان دارم
1010
تا چند رخت به آستین پوشی
تا کی ز تو سر بر آستان دارم
1111
گفتی که جهان به کام عطار است
من بی تو کجا سر جهان دارم

