غزل شمارهٔ 213
Toggle stanza 1زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد
11
زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد
عالمی بر خفته سر از خاک بر میآورد
22
هر زمان ابر از هوا نزلی دگر میافکند
هر نفس باغ از صبا زیبی دگر میآورد
33
ابر تر دامن برای خشک مغزان چمن
از بهشت عدن مروارید تر میآورد
44
هر کجا در زیر خاک تیره گنجی روشن است
دست ابرش پای کوبان باز بر میآورد
55
طعم شیر و شکر آید از لب طفلان باغ
زانکه آب از ابر شیر چون شکر میآورد
66
با نسیم صبح گویی راز غیبی در میانست
کز ضمیر آهوان چین خبر میآورد
77
غنچه ، چون رزقِ خود از بالا طلب دارد ، چو ابر
از برای آن دهان بالای سر میآورد
88
گر ز بی برگی درون غنچه خون میخورد گل
هر دم از پرده برون برگی دگر میآورد
99
مشک را چون بوی نقصان میپذیرد از جگر
گل چگونه بوی مشکین از جگر میآورد
1010
گل چو میداند که عمری سرسری دارد چو برق
زندگانی بر سر آتش به سر میآورد
1111
نرگس سیمین چو پر می جام زرین میکشد
سر گرانی هر دمش از پای در میآورد
1212
لاجرم از بس که مِی خورده است آن مخمور چشم
چشم خواب آلود پر خواب سحر میآورد
1313
یا صبای تند گویی سیم و زر را میزند
زین قِبَل ، در دست سیمین جام زر میآورد
1414
تا که در باغ سخن ، عطار شد طاووس عشق
در سخن خورشید را در زیر پر میآورد
زمین

