غزل شمارهٔ 672
Toggle stanza 1هر که جان درباخت بر دیدار او
11
هر که جان درباخت بر دیدار او
صد هزاران جان شود ایثار او
22
تا توانی در فنای خویش کوش
تا شوی از خویش برخودار او
33
چشم مشتاقان روی دوست را
نسیه نبود پرتو رخسار او
44
نقد باشد اهل دل را روز و شب
در مقام معرفت دیدار او
55
دوست یک دم نیست خاموش از سخن
گوش کو تا بشنود گفتار او
66
پنبه را از گوش بر باید کشید
بو که یکدم بشنوی اسرار او
77
نور و نار او بهشت و دوزخ است
پای برتر نه ز نور و نار او
88
دوزخ مردان بهشت دیگران است
درگذر زین هر دو در زنهار او
99
کز امید وصل و از بیم فراق
جان مردان خون شد اندر کار او
1010
عاشقان خسته دل بین صد هزار
سرنگون آویخته از دار او
1111
همچو مرغ نیم بسمل ماندهاند
بیخود و سرگشته از تیمار او
1212
صد هزاران رفتهاند و کس ندید
تا که دید از رفتگان آثار او
1313
زاد عطار اندرین ره هیچ نیست
جز امید رحمت بسیار او

