غزل شمارهٔ 658
Toggle stanza 1زلف به انگشت پریشان مکن
11
زلف به انگشت پریشان مکن
روی بدان خوبی پنهان مکن
22
طرهٔ مشکین سیه رنگ را
سایهٔ خورشید درافشان مکن
33
از سر بیداد سر سروران
در سر آن سرو خرامان مکن
44
عاشق دل سوخته را دست گیر
جان و دلم بی سر و سامان مکن
55
چون بر ما آمدهای یک زمان
حال دل خسته پریشان مکن
66
در بر ما یک نفس آرام گیر
از بر ما قصد شبستان مکن
77
بی رخ خود عالم همچون بهشت
بر من دل سوخته زندان مکن
88
بر تو چو عطار جفایی نکرد
آنچه ز تو آن نسزد آن مکن

