غزل شمارهٔ 189
Toggle stanza 1اگر درمان کنم امکان ندارد
11
اگر درمان کنم امکان ندارد
که درد عشق تو درمان ندارد
22
ز بحر عشق تو موجی نخیزد
که در هر قطره صد طوفان ندارد
33
غمت را پاکبازی میبباید
که صد جان بخشد و یک جان ندارد
44
به حسن رای خویش اندیشه کردم
به حسن روی تو امکان ندارد
55
فروگیرد جهان خورشید رویت
اگر زلف تواش پنهان ندارد
66
فلک گر صوفییی پیروزهپوش است
ولی این هست او را کان ندارد
77
اگرچه در جهان خورشید رویش
به زیبایی خود تاوان ندارد
88
چو نتواند که چون روی تو باشد
بگو تا خویش سرگردان ندارد
99
چو طوطی خط تو بر دهانت
کسی بر نقطه صد برهان ندارد
1010
سر زلف تو چون گیرم که بی تو
غمم چون زلف تو پایان ندارد
1111
لبت خونم چرا ریزد به دندان
اگر بر من به خون دندان ندارد
1212
فرید امروز خوش خوانتر ز خطت
خطی سرسبز در دیوان ندارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بجز وصلت دگر درمان ندارد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64
سری در عهد ما سامان ندارد
کسی کو آب دارد نان ندارد
عرفیقصیدههاشمارهٔ 12 - درشکایت از وضع زمان
کجا این روزگاری شیشه بازی
بهشت این گنبد گردان ندارد
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 39 - بهشت
دلی کز عشق جانان جان ندارد
توان گفتن که او ایمان ندارد
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 188

