غزل شمارهٔ 461
Toggle stanza 1عاشق لعل شکربار توام
11
عاشق لعل شکربار توام
فتنهٔ زلف نگونسار توام
22
هیچ کارم نیست جز اندوه تو
روز و شب پیوسته در کار توام
33
بر من بی دل جهان مفروش از آنک
کز میان جان خریدار توام
44
تو چو خورشیدی و من چو ذرهام
کی من مسکین سزاوار توام
55
گفتهای کم گیر جان در عشق من
کم گرفتم چون گرفتار توام
66
گر بخواهی ریخت خونم باک نیست
من درین خون ریختن یار توام
77
جان من دربند صد اندوه باد
گر به جان دربند آزار توام
88
بر دل و جانم مکن زور ای صنم
کز دل و جان عاشق زار توام
99
چون پدید آمد رخت از زیر زلف
تا بدیدم ناپدیدار توام
1010
زلف مشکین برگشای و برفشان
کز سر زلف تو عطار توام
زمین

