غزل شمارهٔ 142
Toggle stanza 1ای چو چشم سوزن عیسی دهانت
11
ای چو چشم سوزن عیسی دهانت
هست گویی رشتهٔ مریم میانت
22
چون دم عیسیزنی از چشم سوزن
چشمهٔ خورشید گردد جان فشانت
33
آنچه بر مریم ز راه آستین زد
میتوان یافت از هوای آستانت
44
ماه کو از آسمان سازد زمینی
بر زمین سر مینهد از آسمانت
55
نقد صد دل بایدم در هر زمانی
بر امید صید زلف دلستانت
66
گرچه غلطان است در پای تو زلفت
هم سری جز زلف نبود یک زمانت
77
گر سخن چون زهر گویی باک نبود
کان شکر دایم بماند در دهانت
88
ور سخن خوش گویی ای جان و جهانم
بنده گردد بی سخن جان و جهانت
99
من روا دارم که کام من برآید
ور فرو خواهد شدن جانم به جانت
1010
نیست جز دستان چو زلفت هیچ کارم
زانکه دیدم روی همچون گلستانت
1111
گر به دستانی به دست آرد فریدت
در فشاند در سخن همچون زبانت

