غزل شمارهٔ 317
Toggle stanza 1دل ز جان برگیر تا راهت دهند
11
دل ز جان برگیر تا راهت دهند
ملک دو عالم به یک آهت دهند
22
چون تو برگیری دل از جان مردوار
آنچه میجویی هم آنگاهت دهند
33
گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع
تحفه از نقد سحرگاهت دهند
44
گر گدای آستان او شوی
هر زمانی ملک صد شاهت دهند
55
گر بود آگاه جانت را جز او
گوش مال جان به ناگاهت دهند
66
لذت دنیی اگر زهرت شود
شربت خاصان درگاهت دهند
77
تا نگردی بی نشان از هر دو کون
کی نشان آن حرم گاهت دهند
88
چون به تاریکی در است آب حیات
گنج وحدت در بن چاهت دهند
99
چون سپیدی تفرقه است اندر رهش
در سیاهی راه کوتاهت دهند
1010
بیسواد فقر تاریک است راه
گر هزاران روی چون ماهت دهند
1111
چون درون دل شد از فقرت سیاه
ره برون زین سبز خرگاهت دهند
1212
در سواد اعظم فقر است آنک
نقطهٔ کلی به اکراهت دهند
1313
ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن
تا ازین خرمن یکی کاهت دهند

