غزل شمارهٔ 45
شاعر: عطار
Toggle stanza 1لعل گلرنگت شکربار آمدست
11
لعل گلرنگت شکربار آمدست
قسم من زان گل همه خار آمدست
22
گو لبت بر من جهان بفروش ازانک
صد جهان جانش خریدار آمدست
33
پاره دل زانم که در دل دوختن
نرگس تو پارهای کار آمدست
44
دل نمیبینم مگر چون هر دلی
در خم زلفت گرفتار آمدست
55
پستهٔ شورت نمک دارد بسی
زین سبب گویی جگر خوار آمدست
66
نی خطا گفتم ز شیرینی که هست
پستهٔ شورت شکربار آمدست
77
چشمهٔ نور است روی او ولیک
آن دو لب یک دانه نار آمدست
88
زان شکر لب شور در عالم فتاد
کان شکر لب تلخ گفتار آمدست
99
چشمه نوشش که چشم سوز نیست
درج لعل در شهوار آمدست
1010
عاشقا روی چو ماه او نگر
کافتابش عاشق زار آمدست
1111
دست بر سر پیش رویش آفتاب
پای کوبان ذره کردار آمدست
1212
بر همه عالم ستم کردست او
با چنان رویی به بازار آمدست
1313
آری آری روشن است این همچو روز
کان سیه گر چون ستمکار آمدست
1414
خون جان ماست آن خون نی شفق
گر سوی مغرب پدیدار آمدست
1515
آنچه در صد سال قسم خلق نیست
بی رخ او قسم عطار آمدست
زمین

