غزل شمارهٔ 193
Toggle stanza 1نام وصلش به زبان نتوان برد
11
نام وصلش به زبان نتوان برد
ور کسی برد ندانم جان برد
22
وصل او گوهر بحری است شگرف
ره بدو مینتوان آسان برد
33
دوش سرمست درآمد ز درم
تا قرار از من سرگردان برد
44
زلف کژ کرد و برافشاند دلم
برد شکلی که چنان نتوان برد
55
دل من تا که خبر بود مرا
راه دزدیده بدو پنهان برد
66
زلف چوگان صفتش در صف کفر
گوی از کوکبهٔ ایمان برد
77
از فلک نرگس او نرد دغا
قرب صد دست به یک دستان برد
88
ذرهای پرتو خورشید رخش
آفتاب از فلک گردان برد
99
لمعهای لعل خوشاب لب او
رونق لاله و لالستان برد
1010
گفتم ای جان و جهان جان عزیز
کس ازین بادیهٔ هجران برد
1111
گفت جان در ره ما باز و بدانک
آن بود جان که ز تو جانان برد
1212
دل عطار چو این نکته شنید
جان بدو داد و به جان فرمان برد

