غزل شمارهٔ 577
Toggle stanza 1محلم نیست که خورشید جمالت بینم
11
محلم نیست که خورشید جمالت بینم
بو که باری اثر عکس خیالت بینم
22
کاشکی خاک رهت سرمهٔ چشمم بودی
که ندانم که دمی گرد وصالت بینم
33
صد هزاران دل کامل شده در کوی امید
خاک بوس در و درگاه جلالت بینم
44
همچو پروانه پر و بال زنم در غم تو
گر شبی پرتو آن شمع جمالت بینم
55
جگرم خون شد از اندیشهٔ آن تا پس ازین
جان و دل خون شود و من به چه حالت بینم
66
تو مرا دم به دم اندر غم خود میبینی
من زهی دولت اگر سال به سالت بینم
77
خاک پای تو شدم خون دلم پاک مریز
نی بخور خون دل من که حلالت بینم
88
گر دهد شرح غمت خاطر عطار بسی
نشوم هیچ ملول و نه ملالت بینم
زمین

