غزل شمارهٔ 44
شاعر: عطار
Toggle stanza 1ندای غیب به جان تو میرسد پیوست
11
ندای غیب به جان تو میرسد پیوست
که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست
22
هزار بادیه در پیش بیش داری تو
تو این چنین ز شراب غرور ماندی مست
33
جهان پلی است بدان سوی جه که هر ساعت
پدید آید ازین پل هزار جای شکست
44
به پل برون نشود با چنین پلی کارت
برو بجه ز چنین پل که نیست جای نشست
55
چو سیل پلشکن از کوه سر فرود آرد
بیوفتد پل و در زیر پل بمانی پست
66
تو غافلی و به هفتاد پشت شد چو کمان
تو خوش بخفتهای و تیر عمر رفت از شست
77
اگر تو زار بگریی به صد هزاران چشم
ز کار بیهدهٔ خویش جای آنت هست
88
فرشتهای تو و دیوی سرشته در تو به هم
گهی فرشته طلب، گه بمانده دیو پرست
99
هزار بار به نامرده طوطی جانت
چگونه زین قفس آهنین تواند جست
1010
تو گرچه زندهای امروز لیک در گوری
چو تن به گور فرو رفت جان ز گور برست
1111
چو جان بمرد از این زندگانی ناخوش
ز خود برید و میان خوشی به حق پیوست
1212
میان جشن بقا کرد نوش نوشش باد
ز دست ساقی جان ساغر شراب الست
1313
دل آن دل است که چون از نهاد خویش گسست
ز کبریای حق اندیشه میکند پیوست
1414
به حکم بند قبای فلک ز هم بگشاد
دلی که از کمر معرفت میان در بست
1515
به زیر خاک بسی خواب داری ای عطار
مخسب خیز چو عمر آمدت به نیمهٔ شصت
زمین

