غزل شمارهٔ 221
Toggle stanza 1چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
11
چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
از رشک روی مه را در صد نگار گیرد
22
از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش
صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد
33
گر زاهدی ببیند میگونی لب او
تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد
44
گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل
گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد
55
گر از کمان ابرو بادام نرگسینش
یک تیر برگشاید صیدی هزار گیرد
66
خورشید کو ز تنگی بر چرخ میکشد تیغ
از بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد
77
او آفتاب حسن است از پرده گر بتابد
دهر خرف ز رویش طبع بهار گیرد
88
عاشق که از میانش مویی خبر ندارد
در آرزوی مویش از جان کنار گیرد
99
عطار را به وعده دل میدهد ولیکن
اندر میان آتش دل چون قرار گیرد

