غزل شمارهٔ 720
Toggle stanza 1ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کرده
11
ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کرده
روی چو آفتابت ختم جمال کرده
22
نیکوییی که هرگز نی روز دید نی شب
هر سال ماه رویت با ماه و سال کرده
33
خورشید طلعت تو ناگه فکنده عکسی
اجسام خیره گشته ارواح حال کرده
44
ماهی که قاف تا قاف از عکس اوست روشن
چون روی تو بدیده پشتی چو دال کرده
55
اول چو بدرهٔ سیم از نور بدر بوده
وآخر ز شرم رویت خود را هلال کرده
66
یک غمزهٔ ضعیفت صد سرکش قوی را
هم دست خوش گرفته هم پایمال کرده
77
روی تو مهر و مه را در زیر پر گرفته
با هر یکی به خوبی صد پر و بال کرده
88
زلف تو چون به شبرنگ آفاق در نوشته
خورشید بر کمینه عزم زوال کرده
99
دل را شده پریشان حالی و روزگاری
تا از کمند زلفت مویی خیال کرده
1010
چون مرغ دل ز زلفت خسته برون ز در شد
چندین مراغه در خون زان خط و خال کرده
1111
با آنکه بوی وصلت نه دل شنید و نه جان
ما و دلی و جانی وقت وصال کرده
1212
گویاترین کسی را کو تیزبینتر آمد
خط تو چشم بسته خال تو لال کرده
1313
شعر فرید کرده شرح لب تو شیرین
تا او به وصف چشمت سحر حلال کرده

