غزل شمارهٔ 262
Toggle stanza 1تا دل لایعقلم دیوانه شد
11
تا دل لایعقلم دیوانه شد
در جهان عشق تو افسانه شد
22
آشنایی یافت با سودای تو
وز همه کار جهان بیگانه شد
33
پیش شمع روی چون خورشید تو
صد هزاران جان و دل پروانه شد
44
مرغ عقل و جان اسیر دام تو
همچو آدم از پی یک دانه شد
55
نه که مرغ جان ز خانه رفته بود
ره بیاموخت و به سوی خانه شد
66
بود تردامن در اول چون زنان
وآخر اندر کار تو مردانه شد
77
مردیش این بود کاندر عشق تو
مست پیشت آمد و دیوانه شد
88
میندانم تا دل عطار هیچ
شد تو را شایسته هرگز یا نشد

