غزل شمارهٔ 325
Toggle stanza 1آنرا که ز وصل او نشان بود
11
آنرا که ز وصل او نشان بود
دل گم شدگیش جاودان بود
22
آری چو بتافت شمع خورشید
گر بود ستارهای نهان بود
33
نتواند رفت قطره در بحر
چون بحر به جای او روان بود
44
بحری که اگرچه موجها زد
اما همه عمر همچنان بود
55
هر دم بنمود صد جهان لیک
نتوان گفتن که یک جهان بود
66
زیرا که شد آمدی که افتاد
پندار خیال یا گمان بود
77
گر بود نمود فرع غیری
لاغیری دان که بس عیان بود
88
زانجا که حیات لعب و لهوست
بازی خیال در میان بود
99
هرگاه که این خیال برخاست
هر عیب که بود عیبدان بود
1010
چون هست حقیقت همه بحر
پس قطره و بحر همعنان بود
1111
خورشید رخش بتافت ناگاه
هر ذره که بود دیدهبان بود
1212
در هر دل ذرهای محقر
گویی تو که صد هزار جان بود
1313
هر ذره اگرچه صد نشان داشت
چون در نگریست بینشان بود
1414
چون پرتو ذرهای چنین است
چه جای زمین و آسمان بود
1515
طاوس رخش چو جلوهای کرد
ذرات جهان هم آشیان بود
1616
در پیش چنان جمال یکدم
در هر دو جهان که را امان بود
1717
جانا برهان مرا ز من زانک
از خویش مرا بسی زیان بود
1818
جان کاستن است بی تو بودن
خود بی تو چگونه میتوان بود
1919
عطار دمی اگر ز خود رست
گویی شب و روز کامران بود
زمین

