غزل شمارهٔ 719
Toggle stanza 1ترسا بچهای دیدم زنار کمر کرده
11
ترسا بچهای دیدم زنار کمر کرده
در معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده
22
با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوش
وز قبلهٔ روی خود محراب دگر کرده
33
از تختهٔ سیمینش یعنی که بناگوشش
خورشید خجل گشته رخساره چو زر کرده
44
از جادویی چشمش برخاسته صد غوغا
تا بر سر بازاری یکبار گذر کرده
55
چون مه به کلهداری پیروزه قبا بسته
زنار سر زلفش عشاق کمر کرده
66
روزی که ز بد کردن بگرفت دلش کلی
بگذاشته دست از بد صد بار بتر کرده
77
صد چشمهٔ حیوان است اندر لب سیرابش
وین عاشق بی دل را بس تشنه جگر کرده
88
دوش آمد پیر ما در صومعه بد تنها
گفت ای ز سر عجبی در خویش نظر کرده
99
از خویش پرستیدن در صومعه بنشسته
خلق همه عالم را از خویش خبر کرده
1010
بگریخته نفس تو از یار ز نامردی
چون بار گران دیده از خلق حذر کرده
1111
برخیزی اگر مردی در شیوهٔ ما آیی
تا شیوهٔ ما بینی در سنگ اثر کرده
1212
یک دردی درد ما در عالم رسوایی
صد زاهد خودبین را با دامن تر کرده
1313
در حلقه چو دیدی خود دردی خور و مستی کن
وانگاه ببین خود را از حلقه به در کرده
1414
چون کوری قرایان عطار عیان دیده
بینایی پیر خود صد نوع سمر کرده
زمین

