بخش 13 - الحکایه و التمثیل
Toggle stanza 1عزیزی گفت از عرش دل افروز
11
عزیزی گفت از عرش دل افروز
خطاب آید بخاک تیر هر روز
22
که آخر از خدا آنجا خبر نیست
خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست
33
همه حیران و سرگردان بماندیم
درین وادی بی پایان بماندیم
44
که میداند که حال رفتگان چیست
بخاک اندر خیال خفتگان چیست
55
همه رفتند پر سودا دماغی
فرو مردند چون روشن چراغی
66
همه چون حلقه بر درماندگانیم
همه در کار خود درماندگانیم
77
زهی دردی که درمانی ندارد
زهی راهی که پایانی ندارد
88
به یک ره هیچ کس را هیچ ره نیست
که جز در پایه بودن دست گه نیست
99
که داند تا چه شربتهای پر زهر
به کام ما فرود آمد ازین قهر
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

