بخش 9 - الحکایه و التمثیل
Toggle stanza 1بدان خربنده گفت آن پیر دانا
بدان خربنده گفت آن پیر دانا
که کارت چیست ای مرد توانا
چنین گفتا که من خربنده کارم
بجز خربندگی کاری ندارم
جوابی دادش آن هشیار موزون
که یارب خر بمیرادت هم اکنون
که چون خر مرد تو دلزنده گردی
تو خربنده خدا را بنده گردی
ازین کافر که ما را در نهادست
مسلمان در جهان کمتر فتادست
مسلمان هست بسیاری بگفتار
مسلمانی همی باید بکردار
مرا بار غمی کان پیش آید
ز دست نفس کافرکیش آید
به صد افسوس در لعب و نظاره
جهان خورد این سگ افسوسخواره
ببین تا استخوان این سگ به افسون
چه سان کرد از دهان شیر بیرون
به کین من چنان دل کرد سنگین
که مرگ تلخ بر من کرد شیرین
سگ است این نفس کافر در نهادم
که من همخانه این سگ بزادم
ریاضت میکشم جان میکنم من
سگی را بوک روحانی کنم من
مرا ای نفس عاصی چند از تو
دلم تا کی بود در بند از تو
تو شوم از بس که کردی سخرهگیری
فروناید دو اشکم گر بمیری
عزیزا گر بمیرد نفس فانی
دل باقیت یابد زندگانی
برو گر مرد این راهی زمانی
بجوی از درج دُر در دل نشانی
دلت در تنگنای تنبلی ماند
تنت در چارمیخ کاهلی ماند
تنت در تنبلی انداختن تو
ز خود عباس و بسی ساختن تو
تو میاندیش و آنهایی که مردند
رسیدند و چو مردان کار کردند
سبکروحان به منزلگه رسیده
تو خود را در گرانجانی کشیده
دلت در خون، تنت در تاب مانده
شده همره تو خوش در خواب مانده
ز راه کاروان یکسو فتاده
ز حیرت سر به زانو بر نهاده
برو بشتاب تا آخر ز جایی
به گوشَت آید آواز درآیی
گرفتی کاهلی در ره به پیشه
به گفت و گوی بنشینی همیشه
هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند
جوانمردان به عینِ آن رسیدند
ز تو این قوت بازو نیاید
که از دام مگس نیرو نیاید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

