غزل شمارهٔ 68
Toggle stanza 1عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
11
عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت
22
عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید
از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت
33
اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت
روی از عیسا بگردانید و سم خر گرفت
44
سامری چون در سرای عافیت بگشاد لب
از برای فتنه را شاگردی آزر گرفت
55
نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنی
خاک سیم از حرص پنداری که آب زر گرفت
66
بلعجب بازیست در هنگام مستی باز فقر
کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت
77
سالها مجنون طوافی کرد در کهسار دوست
تا شبی معشوقه را در خانه بی مادر گرفت
88
آنچه از مستی و کوتاهی شبی آهنگ کرد
تا سر زلفش نگیرد زود ازو سر بر گرفت
99
خواجه از مستی شبی بر پای چاکر بوسه داد
تا نه پنداری که چاکر قیمت دیگر گرفت
1010
زین عجایب تر که چون دزد از خزینت نقد برد
دیدهبان کور گوش پاسبان کر گرفت
1111
این مرقعها و این سالوسها و رنگها
امر معروفست کز وی جانها آذر گرفت
1212
دیو بد دینست لیکن بر در دین ره زند
زهر ما زهرست لیکن معدنی شکر گرفت
1313
ای سنایی هان که تا نفریبدت دیو لعین
کز فریب دیو عالم جمله شور و شر گرفت
1414
هر دعا گویی که در شش پنج او دادی به خواب
چون سنایی هفت اختر ره ششدر گرفت
Zameen

