غزل شمارهٔ 435
Poet: Hafez
Toggle stanza 1با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستی
11
با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستی
22
عاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآید
ناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستی
33
دوش آن صنم چه خوش گفت، در مجلسِ مُغانَم
«با کافران چه کارت؟ گر بت نمیپرستی»
44
سلطانِ من خدا را، زُلفَت شکست ما را
تا کِی کُنَد سیاهی، چندین درازدستی؟
55
در گوشهٔ سلامت، مستور چون توان بود
تا نرگسِ تو با ما، گوید رموزِ مستی
66
آن روز دیده بودم، این فتنهها که برخاست
کز سرکشی، زمانی، با ما نمینشستی
77
عشقت، به دستِ طوفان، خواهد سپرد حافظ
چون برق، از این کشاکش، پنداشتی که جستی
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی
دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2933
دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی
دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2946
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 434

