غزل شمارهٔ 447
Poet: Hafez
Toggle stanza 1بیا با ما مَوَرز این کینهداری
11
بیا با ما مَوَرز این کینهداری
که حق صحبت دیرینه داری
22
نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری
33
ولیکن کی نمایی رخ به رندان؟
تو کز خورشید و مه آیینه داری
44
بدِ رندان مگو ای شیخ و هُش دار
که با حکم خدایی کینه داری
55
نمیترسی ز آه آتشینم؟
تو دانی خرقهٔ پشمینه داری؟
66
به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر میِ دوشینه داری
77
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری

