غزل شمارهٔ 415
Toggle stanza 1ای پیک راستان خبر یار ما بگو
11
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستانسرا بگو
22
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
33
بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت؟ ز بهر خدا بگو
44
هر کس که گفت «خاک در دوست توتیاست»
گو «این سخن معاینه در چشم ما بگو»
55
آن کس که منع ما ز خرابات میکند
گو «در حضور پیر من این ماجرا بگو»
66
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
77
هر چند ما بَدیم تو ما را بِدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
88
بر این فقیر، نامهٔ آن محتشم بخوان
با این گدا حکایت آن پادشا بگو
99
جانها ز دام زلف چو بر خاک میفشاند
بر آن غریب ما چه گذشت؟ ای صبا بگو
1010
جانپرور است قصّهٔ ارباب معرفت
رمزی برو بپرس، حدیثی بیا بگو
1111
حافظ گرت به مجلس او راه میدهند
می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

