غزل شمارهٔ 457
Poet: Hafez
Toggle stanza 1هزار جهد بکردم که یار من باشی
11
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بیقرار من باشی
22
چراغِ دیدهٔ شبزندهدار من گردی
انیسِ خاطر امّیدوار من باشی
33
چو خسروانِ ملاحت، به بندگان نازند
تو در میانه، خداوندگار من باشی
44
از آن عقیق که خونیندلم ز عشوهٔ او
اگر کنم گلهای غمگسار من باشی
55
در آن چمن که بتان، دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید، نگار من باشی
66
شبی به کلبهٔ احزانِ عاشقان آیی
دمی انیسِ دلِ سوگوارِ من باشی
77
شود غزالهٔ خورشید، صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم، شکار من باشی
88
سه بوسه کز دو لبت، کردهای وظیفهٔ من
اگر ادا نکنی، قرضدار من باشی
99
من این مراد ببینم به خود که نیمشبی
به جای اشک روان، در کنار من باشی
1010
من ار چه حافظ شهرم، جویی نمیارزم
مگر تو از کرم خویش، یار من باشی
Zameen

