غزل شمارهٔ 476

Toggle stanza 1
نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی
1
نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
2
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
3
بگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا را
ز لعل روح‌فزایش ببخش آن که تو دانی
4
من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی
5
خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی
6
امید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟
دقیقه‌ای است نگارا در آن میان که تو دانی
7
یکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor