غزل شمارهٔ 235
Poet: Hafez
Toggle stanza 1زهی خجسته زمانی که یار بازآید
11
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کامِ غمزدگان غمگُسار بازآید
22
به پیشِ خیلِ خیالش کشیدم اَبلقِ چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید
33
اگر نه در خمِ چوگان او رَوَد سَرِ من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
44
مقیم بر سرِ راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
55
دلی که با سرِ زلفین او قراری داد
گمان مَبَر که بدان دل قرار بازآید
66
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بویِ آن که دگر نوبهار بازآید
77
ز نقش بندِ قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید
Zameen

