غزل شمارهٔ 473
Poet: Hafez
Toggle stanza 1وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
11
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
22
کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی
33
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
44
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی
55
محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
66
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
77
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
88
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
99
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
1010
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
1111
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
1212
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
1313
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگیندل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
Zameen

