غزل شمارهٔ 487
Toggle stanza 1ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی
11
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
22
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
33
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
44
خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
55
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
66
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
77
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
88
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحبنظر شوی
99
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
1010
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
Zameen

