بخش 18
Toggle stanza 1دگر باره اسپان ببستند سخت
11
دگر باره اسپان ببستند سخت
به سر بر همی گشت بدخواه بخت
22
به کشتی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال کمر
33
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم
کند سنگ خارا به کردار موم
44
سرافراز سهراب با زور دست
تو گفتی سپهر بلندش ببست
55
غمی بود رستم بیازید چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
66
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد نبودش توان
77
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کاو هم نماند به زیر
88
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیدار دل بردرید
99
بپیچید زانپس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
1010
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید
1111
تو زین بیگناهی که این کوژپشت
مرابرکشید و به زودی بکشت
1212
به بازی بکویند همسال من
به خاک اندر آمد چنین یال من
1313
نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندر آمد روانم بسر
1414
هرآنگه که تشنه شدستی به خون
بیالودی آن خنجر آبگون
1515
زمانه به خون تو تشنه شود
براندام تو موی دشنه شود
1616
کنون گر تو در آب ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
1717
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر
1818
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من
1919
ازین نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
2020
که سهراب کشتست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همی خواستار
2121
چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
2222
بپرسید زان پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
2323
که اکنون چه داری ز رستم نشان
که کم باد نامش ز گردنکشان
2424
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی
بکشتی مرا خیره از بدخویی
2525
ز هر گونهای بودمت رهنمای
نجنبید یک ذره مهرت ز جای
2626
چو برخاست آواز کوس از درم
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
2727
همی جانش از رفتن من بخست
یکی مهره بر بازوی من ببست
2828
مرا گفت کاین از پدر یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار
2929
کنون کارگر شد که بیکار گشت
پسر پیش چشم پدر خوار گشت
3030
همان نیز مادر به روشن روان
فرستاد با من یکی پهلوان
3131
بدان تا پدر را نماید به من
سخن برگشاید به هر انجمن
3232
چو آن نامور پهلوان کشته شد
مرا نیز هم روز برگشته شد
3333
کنون بند بگشای از جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
3434
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید
3535
همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن
3636
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
3737
بدو گفت سهراب کین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست
3838
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود
3939
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
4040
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه کار چیست
4141
دو اسپ اندر آن دشت برپای بود
پر از گرد رستم دگر جای بود
4242
گو پیلتن را چو بر پشت زین
ندیدند گردان بران دشت کین
4343
گمانشان چنان بد که او کشته شد
سرنامداران همه گشته شد
4444
به کاووس کی تاختند آگهی
که تخت مهی شد ز رستم تهی
4545
ز لشکر برآمد سراسر خروش
زمانه یکایک برآمد به جوش
4646
بفرمود کاووس تا بوق و کوس
دمیدند و آمد سپهدار طوس
4747
ازان پس بدو گفت کاووس شاه
کز ایدر هیونی سوی رزمگاه
4848
بتازید تا کار سهراب چیست
که بر شهر ایران بباید گریست
4949
اگر کشته شد رستم جنگجوی
از ایران که یارد شدن پیش اوی
5050
به انبوه زخمی بباید زدن
برین رزمگه بر نشاید بدن
5151
چو آشوب برخاست از انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن
5252
که اکنون که روز من اندر گذشت
همه کار ترکان دگرگونه گشت
5353
همه مهربانی بران کن که شاه
سوی جنگ ترکان نراند سپاه
5454
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی
5555
بسی روز را داده بودم نوید
بسی کرده بودم ز هر در امید
5656
نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه
5757
نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
5858
بیامد به پیش سپه با خروش
دل از کردهٔ خویش با درد و جوش
5959
چو دیدند ایرانیان روی اوی
همه برنهادند بر خاک روی
6060
ستایش گرفتند بر کردگار
که او زنده باز آمد از کارزار
6161
چو زان گونه دیدند بر خاک سر
دریده برو جامه و خسته بر
6262
به پرسش گرفتند کاین کار چیست
ترادل برین گونه از بهر کیست
6363
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامیتر خود بیازرده بود
6464
همه برگرفتند با او خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
6565
چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز گویی نه تن
6666
شما جنگ ترکان مجویید کس
همین بد که من کردم امروز بس
6767
چو برگشت ازان جایگه پهلوان
بیامد بر پور خسته روان
6868
بزرگان برفتند با او بهم
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم
6969
همه لشکر از بهر آن ارجمند
زبان برگشادند یکسر ز بند
7070
که درمان این کار یزدان کند
مگر کاین سخن بر تو آسان کند
7171
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرد سر خویش پست
7272
بزرگان بدو اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند
7373
بدو گفت گودرز کاکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود
7474
تو بر خویشتن گر کنی صدگزند
چه آسانی آید بدان ارجمند
7575
اگر ماند او را به گیتی زمان
بماند تو بیرنج با او بمان
7676
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
7777
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ

