بخش 3
Toggle stanza 1فرستادهٔ شاه را پیش خواند
11
فرستادهٔ شاه را پیش خواند
فراوان سخن را به خوبی براند
22
که من شهریار ترا کهترم
به هرچ او بفرمود فرمانبرم
33
بگویش که گرچه تو هستی بلند
سه فرزند تو برتو بر ارجمند
44
پسر خود گرامی بود شاه را
بویژه که زیبا بود گاه را
55
سخن هر چه گفتی پذیرم همی
ز دختر من اندازه گیرم همی
66
اگر پادشا دیده خواهد ز من
و گر دشت گردان و تخت یمن
77
مرا خوارتر چون سه فرزند خویش
نبینم به هنگام بایست پیش
88
پس ار شاه را این چنین است کام
نشاید زدن جز به فرمانش گام
99
به فرمان شاه این سه فرزند من
برون آنگه آید ز پیوند من
1010
کجا من ببینم سه شاه ترا
فروزندهٔ تاج و گاه ترا
1111
بیایند هر سه به نزدیک من
شود روشن این شهر تاریک من
1212
شود شادمان دل به دیدارشان
ببینم روانهای بیدارشان
1313
ببینم کشان دل پر از داد هست
به زنهارشان دست گیرم به دست
1414
پس آنگه سه روشن جهانبین خویش
سپارم بدیشان بر آیین خویش
1515
چو آید بدیدار ایشان نیاز
فرستم سبکشان سوی شاه باز
1616
سراینده جندل چو پاسخ شنید
ببوسید تختش چنان چون سزید
1717
پر از آفرین لب ز ایوان اوی
سوی شهریار جهان کرد روی
1818
بیامد چو نزد فریدون رسید
بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید
1919
سه فرزند را خواند شاه جهان
نهفته برون آورید از نهان
2020
از آن رفتن جندل و رای خویش
سخنها همه پاک بنهاد پیش
2121
چنین گفت کاین شهریار یمن
سر انجمن سرو سایه فکن
2222
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود
نبودش پسر دختر افسرش بود
2323
سروش ار بیابد چو ایشان عروس
دهد پیش هر یک مگر خاکبوس
2424
ز بهر شما از پدر خواستم
سخنهای بایسته آراستم
2525
کنون تان بباید بر او شدن
به هر بیش و کم رای فرخ زدن
2626
سراینده باشید و بسیارهوش
به گفتار او برنهاده دوگوش
2727
به خوبی سخنهاش پاسخ دهید
چو پرسد سخن رای فرخ نهید
2828
ازیرا که پروردهٔ پادشا
نباید که باشد به جز پارسا
2929
سخنگوی و روشن دل و پاکدین
به کاری که پیش آیدش پیشبین
3030
زبان راستی را بیاراسته
خرد خیره کرده ابر خواسته
3131
شما هر چه گویم ز من بشنوید
اگر کار بندید خرم بوید
3232
یکی ژرفبین است شاه یمن
که چون او نباشد به هرانجمن
3333
گرانمایه و پاک هرسه پسر
همه دلنهاده به گفت پدر
3434
ز پیش فریدون برون آمدند
پر از دانش و پرفسون آمدند
3535
بجز رای و دانش چه اندرخورد
پسر را که چونان پدر پرورد

