بخش 17
Poet: Ferdowsi
Metre: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
Poetic form: Masnavi
Reciter: عندلیب
Toggle stanza 1چو خورشید تابان برآورد پر
11
چو خورشید تابان برآورد پر
سیه زاغ پران فرو برد سر
22
تهمتن بپوشید ببربیان
نشست از بر ژنده پیل ژیان
33
کمندی به فتراک بر بست شست
یکی تیغ هندی گرفته بدست
44
بیامد بران دشت آوردگاه
نهاده به سر بر ز آهن کلاه
55
همه تلخی از بهر بیشی بود
مبادا که با آز خویشی بود
66
وزان روی سهراب با انجمن
همی می گسارید با رودزن
77
به هومان چنین گفت کاین شیرمرد
که با من همیگردد اندر نبرد
88
ز بالای من نیست بالاش کم
برزم اندرون دل ندارد دژم
99
بر و کتف و یالش همانند من
تو گویی که داننده بر زد رسن
1010
نشانهای مادر بیابم همی
بدان نیز لختی بتابم همی
1111
گمانی برم من که او رستمست
که چون او بگیتی نبرده کمست
1212
نباید که من با پدر جنگجوی
شوم خیرهروی اندر آرم بروی
1313
بدو گفت هومان که در کارزار
رسیدست رستم به من اند بار
1414
شنیدم که در جنگ مازندران
چه کرد آن دلاور به گُرز گران
1515
بدین رخش ماند همی رخش اوی
ولیکن ندارد پی و پخش اوی
1616
به شبگیر چون بردمید آفتاب
سر جنگجویان برآمد ز خواب
1717
بپوشید سهراب خفتان رزم
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
1818
بیامد خروشان بران دشت جنگ
به چنگ اندرون گُرزهٔ گاورنگ
1919
ز رستم بپرسید خندان دو لب
تو گفتی که با او به هم بود شب
2020
که شب چون بدت روز چون خاستی
ز پیگار بر دل چه آراستی
2121
ز کف بفگن این گُرز و شمشیر کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین
2222
نشینیم هر دو پیاده به هم
به می تازه داریم روی دژم
2323
به پیش جهاندار پیمان کنیم
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
2424
همان تا کسی دیگر آید به رزم
تو با من بساز و بیارای بزم
2525
دل من همی با تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد
2626
همانا که داری ز گردان نژاد
کنی پیش من گوهر خویش یاد
2727
بدو گفت رستم کهای نامجوی
نبودیم هرگز بدین گفتوگوی
2828
ز کشتی گرفتن سخن بود دوش
نگیرم فریب تو زین در مکوش
2929
نه من کودکم گر تو هستی جوان
به کشتی کمر بستهام بر میان
3030
بکوشیم و فرجام کار آن بود
که فرمان و رای جهانبان بود
3131
بسی گشتهام در فراز و نشیب
نیم مرد گفتار و بند و فریب
3232
بدو گفت سهراب کز مرد پیر
نباشد سخن زین نشان دلپذیر
3333
مرا آرزو بد که در بسترت
برآید به هنگام هوش از برت
3434
کسی کز تو ماند ستودان کند
بپرد روان تن به زندان کند
3535
اگر هوش تو زیر دست منست
به فرمان یزدان بساییم دست
3636
از اسپان جنگی فرود آمدند
هشیوار با گبر و خود آمدند
3737
ببستند بر سنگ اسپ نبرد
برفتند هر دو روان پر ز گرد
3838
بکشتی گرفتن برآویختند
ز تن خون و خوی را فرو ریختند
3939
بزد دست سهراب چون پیل مست
برآوردش از جای و بنهاد پست
4040
به کردار شیری که بر گور نر
زند چنگ و گور اندر آید به سر
4141
نشست از بر سینهٔ پیلتن
پر از خاک چنگال و روی و دهن
4242
یکی خنجری آبگون برکشید
همیخواست از تن سرش را برید
4343
به سهراب گفت ای یل شیرگیر
کمندافگن و گرد و شمشیرگیر
4444
دگرگونهتر باشد آیین ما
جزین باشد آرایش دین ما
4545
کسی کاو بکشتی نبرد آورد
سر مهتری زیر گرد آورد
4646
نخستین که پشتش نهد بر زمین
نبرد سرش گرچه باشد به کین
4747
گرش بار دیگر به زیر آورد
ز افگندنش نام شیر آورد
4848
بدان چاره از چنگ آن اژدها
همیخواست کاید ز کشتن رها
4949
دلیر جوان سر به گفتار پیر
بداد و ببود این سخن دلپذیر
5050
یکی از دلی و دوم از زمان
سوم از جوانمردیش بیگمان
5151
رها کرد زو دست و آمد به دشت
چو شیری که بر پیش آهو گذشت
5252
همیکرد نخچیر و یادش نبود
ازان کس که با او نبرد آزمود
5353
همی دیر شد تا که هومان چو گرد
بیامد بپرسیدش از هم نبرد
5454
به هومان بگفت آن کجا رفته بود
سخن هرچه رستم بدو گفته بود
5555
بدو گفت هومان گرد ای جوان
به سیری رسیدی همانا ز جان
5656
دریغ این بر و بازو و یال تو
میان یلی چنگ و گوپال تو
5757
هژبری که آورده بودی بدام
رها کردی از دام و شد کار خام
5858
نگه کن کزین بیهده کارکرد
چه آرد به پیشت به دیگر نبرد
5959
بگفت و دل از جان او برگرفت
پرانده همی ماند ازو در شگفت
6060
به لشکرگه خویش بنهاد روی
به خشم و دل از غم پر از کار اوی
6161
یکی داستان زد برین شهریار
که دشمن مدار ارچه خردست خوار
6262
چو رستم ز دست وی آزاد شد
بسان یکی تیغ پولاد شد
6363
خرامان بشد سوی آب روان
چنان چون شده باز یابد روان
6464
بخورد آب و روی و سر و تن بشست
به پیش جهانآفرین شد نخست
6565
همی خواست پیروزی و دستگاه
نبود آگه از بخشش هور و ماه
6666
که چون رفت خواهد سپهر از برش
بخواهد ربودن کلاه از سرش
6767
وزان آبخور شد به جای نبرد
پراندیشه بودش دل و روی زرد
6868
همیتاخت سهراب چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی به دست
6969
گرازان و بر گور نعرهزنان
سمندش جهان و جهان راکنان
7070
همیماند رستم ازو در شگفت
ز پیگارش اندازهها برگرفت
7171
چو سهراب شیراوژن او را بدید
ز باد جوانی دلش بردمید
7272
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر
جدا مانده از زخم شیر دلیر

