بخش 8
Toggle stanza 1یکی نامه بنوشت شاه زمین
11
یکی نامه بنوشت شاه زمین
به خاور خدای و به سالار چین
22
سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه به جای
33
چنین گفت کاین نامهٔ پندمند
به نزد دو خورشید گشته بلند
44
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
55
از آنکو ز هر گونه دیده جهان
شده آشکارا برو بر نهان
66
گرایندهٔ تیغ و گرز گران
فروزندهٔ نامدار افسران
77
نمایندهٔ شب به روز سپید
گشایندهٔ گنج پیش امید
88
همه رنجها گشته آسان بدوی
برو روشنی اندر آورده روی
99
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
1010
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که دیدیم رنج دراز
1111
برادر کزو بود دلتان به درد
وگر چند هرگز نزد باد سرد
1212
دوان آمد از بهر آزارتان
که بود آرزومند دیدارتان
1313
بیفگند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
1414
ز تخت اندر آمد به زین برنشست
برفت و میان بندگی را ببست
1515
بدان کو به سال از شما کهترست
نوازیدن کهتر اندر خورست
1616
گرامیش دارید و نوشه خورید
چو پرورده شد تن روان پرورید
1717
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید با زی منش ارجمند
1818
نهادند بر نامه بر مهر شاه
ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه
1919
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چون بود راه را ناگزیر

