بخش 9 - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک
Toggle stanza 1چو آمد به نزدیک اروندرود
11
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
22
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون به راه
33
مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینها کسی را بدین سو ممان
44
بدان تا گذر یابم از روی آب
به کشتی و زورق هم اندر شتاب
55
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
66
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
77
که مگذار یک پشه را تا نخست
جوازی بیابی و مهری درست
88
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
99
هم آنگه میان کیانی ببست
بران بارهٔ تیزتک بر نشست
1010
سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را
1111
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر
1212
بر آن بادپایان با آفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
1313
به خشکی رسیدند سر کینه جوی
به بیتالمقدس نهادند روی
1414
که بر پهلوانی زبان راندند
همی کنگ دژهودجش خواندند
1515
به تازی کنون خانهٔ پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
1616
چو از دشت نزدیک شهر آمدند
کزان شهر جوینده بهر آمدند
1717
ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه
1818
فروزنده چون مشتری بر سپهر
همه جای شادی و آرام و مهر
1919
که ایوانش برتر ز کیوان نمود
که گفتی ستاره بخواهد بسود
2020
بدانست کان خانهٔ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
2121
به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک
2222
بترسم همی زانکه با او جهان
مگر راز دارد یکی در نهان
2323
بباید که ما را بدین جای تنگ
شتابیدن آید به روز درنگ
2424
بگفت و به گرز گران دست برد
عنان بارهٔ تیزتک را سپرد
2525
تو گفتی یکی آتشستی درست
که پیش نگهبان ایوان برست
2626
گران گرز برداشت از پیش زین
تو گفتی همی بر نوردد زمین
2727
کس از روزبانان به در بر نماند
فریدون جهان آفرین را بخواند
2828
به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ

