بخش 3 - داستان رویش مار بر شانههای ضحاک
Toggle stanza 1چو ابلیس پیوسته دید آن سخن
11
چو ابلیس پیوسته دید آن سخن
یکی بند بد را نو افگند بن
22
بدو گفت گر سوی من تافتی
ز گیتی همه کام دل یافتی
33
اگر همچنین نیز پیمان کنی
نپیچی ز گفتار و فرمان کنی
44
جهان سربهسر پادشاهی تو راست
دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست
55
چو این کرده شد ساز دیگر گرفت
یکی چاره کرد از شگفتی شگفت
66
جوانی برآراست از خویشتن
سخنگوی و بینا دل و رایزن
77
همیدون به ضحاک بنهاد روی
نبودش به جز آفرین گفت و گوی
88
بدو گفت اگر شاه را در خورم
یکی نامور پاک خوالیگرم
99
چو بشنید ضحاک بنواختش
ز بهر خورش جایگه ساختش
1010
کلید خورش خانهٔ پادشا
بدو داد دستور فرمانروا
1111
فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بد از خوردنیها خورش
1212
ز هر گوشت از مرغ و از چارپای
خورشگر بیاورد یک یک به جای
1313
به خونش بپرورد بر سان شیر
بدان تا کند پادشا را دلیر
1414
سخن هر چه گویدش فرمان کند
به فرمان او دل گروگان کند
1515
خورش زردهٔ خایه دادش نخست
بدان داشتش یک زمان تندرست
1616
بخورد و بر او آفرین کرد سخت
مزه یافت خواندش ورا نیکبخت
1717
چنین گفت ابلیس نیرنگساز
که شادان زی ای شاه گردنفراز
1818
که فردات از آن گونه سازم خورش
کز او باشدت سربهسر پرورش
1919
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا ز خوردن چه سازد شگفت
2020
خورشها ز کبک و تذرو سپید
بسازید و آمد دلی پر امید
2121
شه تازیان چون به نان دست برد
سر کم خرد مهر او را سپرد
2222
سیم روز خوان را به مرغ و بره
بیاراستش گونه گون یکسره
2323
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
2424
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب
2525
چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
2626
بدو گفت بنگر که از آرزوی
چه خواهی بگو با من ای نیکخوی
2727
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
2828
مرا دل سراسر پر از مهر تو است
همه توشهٔ جانم از چهر تو است
2929
یکی حاجتستم به نزدیک شاه
و گرچه مرا نیست این پایگاه
3030
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بدو بر نهم چشم و روی
3131
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
3232
بدو گفت دارم من این کام تو
بلندی بگیرد از این نام تو
3333
بفرمود تا دیو چون جفت او
همی بوسه داد از بر سفت او
3434
ببوسید و شد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
3535
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشت و از هر سویی چاره جست
3636
سرانجام ببرید هر دو ز کفت
سزد گر بمانی بدین در شگفت
3737
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
برآمد دگر باره از کتف شاه
3838
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک به یک داستانها زدند
3939
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
4040
به سان پزشکی پس ابلیس تفت
به فرزانگی نزد ضحاک رفت
4141
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نباید درود
4242
خورش ساز و آرامشان ده به خورد
نباید جز این چارهای نیز کرد
4343
به جز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
4444
نگر تا که ابلیس از این گفتوگوی
چه کرد و چه خواست اندر این جستجوی
4545
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان

