بخش 12
Toggle stanza 1برآمد برین نیز یک چندگاه
11
برآمد برین نیز یک چندگاه
شبستان ایرج نگه کرد شاه
22
یکی خوب و چهره پرستنده دید
کجا نام او بود ماهآفرید
33
که ایرج برو مهر بسیار داشت
قضا را کنیزک ازو بار داشت
44
پری چهره را بچه بود در نهان
از آن شاد شد شهریار جهان
55
از آن خوبرخ شد دلش پرامید
به کین پسر داد دل را نوید
66
چو هنگامهٔ زادن آمد پدید
یکی دختر آمد ز ماه آفرید
77
جهانی گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگی تنش
88
مر آن ماهرخ را ز سر تا به پای
تو گفتی مگر ایرجستی به جای
99
چو بر جست و آمدش هنگام شوی
چو پروین شدش روی و چون مشک موی
1010
نیا نامزد کرد شویش پشنگ
بدو داد و چندی برآمد درنگ
1111
یکی پور زاد آن هنرمند ماه
چگونه سزاوار تخت و کلاه
1212
چو از مادر مهربان شد جدا
سبک تاختندش به نزد نیا
1313
بدو گفت موبد که ای تاجور
یکی شادکن دل به ایرج نگر
1414
جهانبخش را لب پر از خنده شد
تو گفتی مگر ایرجش زنده شد
1515
نهاد آن گرانمایه را برکنار
نیایش همی کرد با کردگار
1616
همی گفت کاین روز فرخنده باد
دل بدسگالان ما کنده باد
1717
همان کز جهان آفرین کرد یاد
ببخشود و دیده بدو باز داد
1818
فریدون چو روشن جهان را بدید
به چهر نوآمد سبک بنگرید
1919
چنین گفت کز پاک مام و پدر
یکی شاخ شایسته آمد به بر
2020
می روشن آمد ز پرمایه جام
مر آن چهر دارد منوچهر نام
2121
چنان پروریدش که باد هوا
برو بر گذشتی نبودی روا
2222
پرستندهای کش به بر داشتی
زمین را به پی هیچ نگذاشتی
2323
به پای اندرش مشک سارا بدی
روان بر سرش چتر دیبا بدی
2424
چنین تا برآمد برو سالیان
نیامدش ز اختر زمانی زیان
2525
هنرها که آید شهان را به کار
بیاموختش نامور شهریار
2626
چو چشم و دل پادشا باز شد
سپه نیز با او هم آواز شد
2727
نیا تخت زرین و گرز گران
بدو داد و پیروزه تاج سران
2828
سراپردهٔ دیبهٔ هفترنگ
بدو اندرون خیمههای پلنگ
2929
چه اسپان تازی به زرین ستام
چه شمشیر هندی به زرین نیام
3030
چه از جوشن و ترگ و رومی زره
گشادند مر بندها را گره
3131
کمانهای چاچی وتیر خدنگ
سپرهای چینی و ژوپین جنگ
3232
برین گونه آراسته گنجها
که بودش به گرد آمده رنجها
3333
سراسر سزای منوچهر دید
دل خویش را زو پر از مهر دید
3434
کلید در گنج آراسته
به گنجور او داد با خواسته
3535
همه پهلوانان لشکرش را
همه نامداران کشورش را
3636
بفرمود تا پیش او آمدند
همه با دلی کینهجو آمدند
3737
به شاهی برو آفرین خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند
3838
چو جشنی بد این روزگار بزرگ
شده در جهان میش پیدا ز گرگ
3939
سپهدار چون قارن کاوگان
سپهکش چو شیروی و چون آوگان
4040
چو شد ساخته کار لشکر همه
برآمد سر شهریار از رمه

