شمارهٔ 3 (میبین رخ جان فزای ساقی - در جام جهان نمای باقی)
Poet: Iraqi
Metre: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
Poetic form: Tarji‘-band
Reciter: مریم فقیهی کیا
Stanza 1
Toggle stanza 1در جام جهاننمای اول
11
در جام جهاننمای اول
شد نقش همه جهان مشکل
22
جام از می عشق برتر آمد
گشت این همه نقشها ممثل
33
هر ذره ازین نقوش و اشکال
بنمود همه جهان مفصل
44
یک جرعه و صدهزار ساغر
یک قطره و صد هزاز منهل
55
بگذر تو ازین قیود مشکل
تا مشکل تو همه شود حل
66
با این همه، این نقوش و اشکال
بگذار، اگر چه نیست مهمل
77
کین نقش و نگار نیست الا
نقش دومین چشم احوال
88
در نقش دوم چو باز بینی
رخسارهٔ نقشبند اول
99
معلوم کنی که اوست موجود
باقی همه نقشها مخیل
1010
خواهی که به نور این حقیقت
چشم دل تو شود مکحل
1111
اخلاق و نقوش خود بدل کن
چون گشت صفات تو مبدل
1212
خود را به شراب خانه انداز
کان جا شود این غرض محصل
1313
زان غمزهٔ نیم مست ساقی
گر بتوانی به وجه اکمل
1414
بستان قدحی و بیخبر شو
از هر چه مفصل است و مجمل
1515
پس هم به دو چشم مست ساقی
می آن نظری به چشم اجمل
1616
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی
Stanza 2
Toggle stanza 2عشق است که هم می است و هم جام
1717
عشق است که هم می است و هم جام
عشق است می حریف آشام
1818
این جام جهاننمای اول
عکسی بود از صفای آن جام
1919
وین غمزهٔ نیم مست ساقی
نوشد هم ازین می غم انجام
2020
این جام بسر نرفت و زین فیض
گشت آب حیات در جهان عام
2121
زین آب پدید شد حبابی
شد هجدههزار عالمش نام؟
2222
آغاز جهان بین چه چیز است؟
بنگر که چه باشدش سرانجام؟
2323
هر چیز از آنچه گشت پیدا
آن چیز بود به کام و ناکام
2424
آن را که ز می سرشت طینت
بی می نفسی نگیرد آرام
2525
و آن کس که هنوز در خمار است
هم مست شود ولی به ایام
2626
خرم دل آنکه از لب یار
جام می ناب میکند وام
2727
ای بیخبر از شراب مستی
ننهاده ز خویشتن برون گام
2828
در صومعه چند دیگ سودا
پختیم؟ و هنوز کار ما خام
2929
در میکده نیز روزکی چند
بنشین تو ز وقت روز تا شام
3030
مینوش به کام دوست باده
پس هم به دور چشم آن لارام
3131
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی
Stanza 3
Toggle stanza 3پیش از عدم و وجود عالم
3232
پیش از عدم و وجود عالم
وز کاف «کن» و کتاب مبرم
3333
از عشق ظهور عشق درخواست
اظهار حروف اسم اعظم
3434
برداشت به جای خامه انگشت
زد در دهن و نوشت در دم
3535
بر کف بنوشت نام و چه نام؟
نامی که طلسم اوست آدم
3636
در همزهٔ او وجود مدرج
در نقطهٔ او حروف مدغم
3737
بنوشت و بخواند و باز پوشید
از دیدهٔ هر که نیست محرم
3838
ای طالب اسم اعظم، این نام
خواهی که تو را شود مسلم؟
3939
مفتاح جهان گشا به دست آر
بگشا در این طلسم محکم
4040
بینی که همه به تو مضاف است
معنی صریح و اسم مبهم
4141
چون بند طلسم وا گشودی
بینی که تویی خود اسم اعظم
4242
اسمی که حقیقت مسماست
گر دانستی «اصبت فالزم»
4343
ورنه، کم نام و ننگ خود گیر
میزن در میکده دمادم
4444
چون بگشایند ناگه آن در
بگشای دو چشم شاد و خرم
4545
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی
Stanza 4
Toggle stanza 4پیش از عدم و وجود اغیار
4646
پیش از عدم و وجود اغیار
وز سلطنت و ظهور اظهار
4747
سلطان سرای عشق فرمود:
پاک است سرای ما ز اغیار
4848
یعنی که به جز حقیقت او
در دار وجود نیست دیار
4949
واجب شود از شهادت و حکم
کز غیر نه عین بد، نه آثار
5050
لیکن چو به غیر کرد اشارت
اغیار ظهور کرد ناچار
5151
چندان که همه گواه گشتند
بر هستی وحدتش به یکبار
5252
دیدند عیان که اوست موجود
ویشان همگی محال و پندار
5353
گشتند همه گواه و رفتند
هم با سر نیستی ، دگر بار
5454
این بود شهادت «اولوالعلم»
وین بود فرشه را هم اقرار
5555
این بود همه بدایت خلق
وین بود همه نهایت کار
5656
این کثرت نفس بهر آن بود
تا وحدت از آن شود پدیدار
5757
چون ظاهر شد که جز یکی نیست
چه فایده از ظهور بسیار؟
5858
گر در نظر تو کثرت آید
وحدت بود آن، ولی به اطوار
5959
چون سر کثیر جمله دیدی
کثرت همه نقش وحدت نگار
6060
فیالجمله، ز غیر دیده بردوز
این است طریق اهل انوار
6161
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی
Stanza 5
Toggle stanza 5عشق از سر کوی خود سفر کرد
6262
عشق از سر کوی خود سفر کرد
بر مرتبهها همه گذر کرد
6363
صحرای وجود گشت در حال
هر کتم عدم، که پی سپر کرد
6464
میجست نشان صورت خود
چون در دل تنگ ما نظر کرد
6565
وا یافت امانت خود آنجا
آنگه چو نظر به بام و در کرد
6666
خود آن سر کوی بود کاول
زانجا به همه جهان سفر کرد
6767
جان را به امانت خود آنجا
واداشت، لباس خود بدر کرد
6868
در جان پوشید و باز خود را
آن بار لباس مختصر کرد
6969
وآنگاه چو آفتاب تابان
سر از سر هر سرای در کرد
7070
اول که به خود نمود خود را
انسان شد و نام خود بشر کرد
7171
فیالجمله، به چشم بند اغیار
ظاهر شد و نام خود دگر کرد
7272
تغییر صور کجا تواند
در نعت کمال او اثر کرد؟
7373
تقلیب و ظهور او در احوال
اظهار کمال بیشتر کرد
7474
ای دیده، تو نیز دیده بگشای
ما را چو ز خویشتن خبر کرد
7575
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی
Stanza 6
Toggle stanza 6عشق از پس پرده روی بنمود
7676
عشق از پس پرده روی بنمود
کردم چو نگاه، روی من بود
7777
پیش رخ خویش سجده کردم
آن لحظه که او جمال بنمود
7878
خود را به کنار در کشیدم
آنگاه که او کنار بگشود
7979
دادیم همه بوسه بر لب خویش
آن دم که لبم لبانش میسود
8080
بودم یکی، دو مینمودیم
نابود شد آن نمود در بود
8181
چون سایه به آفتاب پیوست
از ظلمت بود خود برآسود
8282
چون سوخته شد تمام هیزم
پیدا نشود از آن سپس دود
8383
گویند که عشق را بپوشان
خورشید به گل نشاید اندود
8484
آن کس که زیان خویش خواهد
پند من و تو نداردش سود
8585
پروانه که ذوق سوختن یافت
نبود به شعاع شمع خشنود
8686
این حالت اگرت عجب نماید
بشنو ز من، ار توانی اشنود
8787
برخیز، اگر حریف مایی
آهنگ شرابخانه کن زود
8888
میباش خراب در خرابات
ور بتوانی به چشم مقصود
8989
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی
Stanza 7
Toggle stanza 7یاری است مرا، ورای پرده
9090
یاری است مرا، ورای پرده
انوار رخش سوای پرده
9191
برداشت ز رخ نقاب و گفتا:
میبین رخ من به جای پرده
9292
هرچ از دو جهان تو را خوش آید
میدان که منم ورای پرده
9393
عالم همه پردهٔ مصور
اشیا همه نقشهای پرده
9494
در پرده چو من سخن سرایم
چون خوش نبود نوای پرده؟
9595
این پرده مرا ز تو جدا کرد
این است خود اقتضای پرده
9696
نی نی،که میان ما جدایی
هرگز نکند غطای پرده
9797
تو تار ردای کبریایی
ما را نبود ردای پرده
9898
جای تو همیشه در دل ماست
بیرون ز در است جای پرده
9999
من مردم دیدهٔ جهانم
دیده نبود سزای پرده
100100
گر غیر من است پرده، خود نیست
ورنه منم انتهای پرده
101101
تو هم به سزای پرده برخیز
وز دیدهٔ خود گشای پرده
102102
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی
Stanza 8
Toggle stanza 8آن مرغک نازنین پر و بال
103103
آن مرغک نازنین پر و بال
گشتی همه گرد کوه اقبال
104104
بودی شب و روز در تکاپوی
کردی همه ساله کشف احوال
105105
جایی برسید او به یک دم
کان جا نرسد کسی به صد سال
106106
در اوج فضای عشق روزی
پرواز گرفت و من به دنبال
107107
ناگاه عقابی اندر آمد
آورد شکسته را به چنگال
108108
او را چه محل؟ که هر دو عالم
چون باز کند ز هم پر و بال
109109
در قبضهٔ او چنان نماید
کاندر رخ خوب نقطهٔ خال
110110
خالی است جهان شکار وحدت
کثرت عدم محال در حال
111111
این حال تو را چو گشت روشن
بگذر ز حدیث پار و امسال
112112
گرد سر کوی حال میگرد
خاک در او به دیده میمال
113113
تا کشف شود تو را حقیقت
از آینهٔ عدوم اعمال
114114
ظاهر گردد تو را به تقصیل
این راز که گفته شد به اجمال
115115
دیدی چو یقین که میتوان دید
پس بر در دل نشین چو ابدال
116116
میبین رخ جان فزای ساقی
در جام جهان نمای باقی

