شمارهٔ 2 (که همه اوست هر چه هست یقین - جان و جانان و دلبر و دل و دین)

Stanza 1
Toggle stanza 1
طابَ رَوح‌ُ النَّسیمِ بِالْأَسْحار
1
طابَ رَوح‌ُ النَّسیمِ بِالْأَسْحار
أَینَ دَور النَّدیمِ بِالْأَنوار
2
در خماریم، کو لب ساقی؟
نیم مستیم کو کرشمهٔ یار؟
3
طره‌ای کو؟ که دل درو بندیم
چهره‌ای کو؟ که جان کنیم نثار
4
خیز، کز لعل یار نوشین لب
به کف آریم جان نوش گوار
5
که جزین باده بار نرهاند
نیم مستان عشق را ز خمار
6
در سر زلف یار دل بندیم
تا به روز آید آخر این شب تار
7
ز آفتابی که کون ذرهٔ اوست
بر فروزیم ذره‌وار عذار
8
چون که همرنگ آفتاب شویم
شاید آن لحظه گر کنیم اقرار
9
کاشکار و نهان همه ماییم
«لیس فی‌الدار غیرنا دیار»
10
ور نشد این سخن تو را روشن
جام گیتی‌نمای را به کف آر
11
تا ببینی درو، که جمله یکی است
خواه یکصد شمار و خواه هزار
12
هر پراگنده‌ای، که جمع شود
بر زبانش چنین رود گفتار
13
گر عراقی زبان فرو بستی
آشکارا نگشتی این اسرار
14
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 2
Toggle stanza 2
أَ کُئوسٌ تَلَأْلَأَتْ بِمُدام
15
أَ کُئوسٌ تَلَأْلَأَتْ بِمُدام
أم شُموسٌ تَهَلَّلَتْ بِغَمام؟
16
از صفای می و لطافت جام
در هم آمیخت رنگ جام و مدام
17
همه جام است و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام
18
چون هوا رنگ آفتاب گرفت
هر دو یکسان شدند نور و ظلام
19
روز و شب با هم آشتی کردند
کار عالم از آن گرفت نظام
20
گر ندانی که این چه روز و شب است؟
یا کدام است جام و باده کدام؟
21
سریان حیات در عالم
چون می و جام فهم کن تو مدام
22
انکشاف حجاب علم یقین
چون شب و روز فرض کن، وسلام
23
ور نشد این بیان تو را روشن
جمله ز آغاز کار تا انجام
24
جام گیتی‌نمای را به کف آر
تا ببینی به چشم دوست مدام
25
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 3
Toggle stanza 3
آفتاب رخ تو پیدا شد
26
آفتاب رخ تو پیدا شد
عالم اندر تفش هویدا شد
27
وام کرد از جمال تو نظری
حسن رویت بدید و شیدا شد
28
عاریت بستد از لبت شکری
ذوق آن چون بیافت گویا شد
29
شبنمی بر زمین چکید سحر
روی خورشید دید و دروا شد
30
بر هوا شد بخاری از دریا
باز چون جمع گشت دریا شد
31
غیرتش غیر در جهان نگذاشت
لاجرم عین جمله اشیا شد
32
نسبت اقتدار و فعل به ما
هم از آن روی بود کو ما شد
33
جام گیتی‌نمای او ماییم
که به ما هرچه بود پیدا شد
34
تا به اکنون مرا نبود خبر
بر من امروز آشکارا شد
35
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 4
Toggle stanza 4
ما چنین تشنه و زلال وصال
36
ما چنین تشنه و زلال وصال
همه عالم گرفته مالامال
37
غرق آبیم و آب می‌جوییم
در وصالیم و بی‌خبر ز وصال
38
آفتاب اندرون خانه و ما
در بدر می‌رویم، ذره مثال
39
گنج در آستین و می‌گردیم
گرد هر کوی بهر یک مثقال
40
چند گردیم خیره گرد جهان؟
چند باشیم اسیر ظن و خیال؟
41
در ده، ای ساقی، از لبت جامی
کز نهاد خودم گرفت ملال
42
آفتابی ز روی خود بنمای
تا چو سایه رخ آورم به زوال
43
تا ابد با ازل قرین گردد
دی و فردای ما شود همه حال
44
در چنین حال شاید ار گویم
گرچه باشد به نزد عقل محال
45
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 5
Toggle stanza 5
ای به تو روز و شب جهان روشن
46
ای به تو روز و شب جهان روشن
بی‌رخت چشم عاشقان روشن
47
به حدیث تو کام دل شیرین
به جمال تو چشم جان روشن
48
شد به نور جمال روشن تو
عالم تیره ناگهان روشن
49
آفتاب رخ جهانگیرت
می‌کند دم به دم جهان روشن
50
ز ابتدا عالم از تو روشن شد
کز یقین می‌شود گمان روشن
51
می‌نماید ز روی هر ذره
آفتاب رخت عیان روشن
52
کی توان کرد در خم زلفت
خویشتن را ز خود نهان روشن؟
53
ای دل تیره، گر نگشت تو را
سر توحید این بیان روشن
54
اندر آیینهٔ جهان بنگر
تا ببینی همان زمان روشن
55
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 6
Toggle stanza 6
مطرب عشق می‌نوازد ساز
56
مطرب عشق می‌نوازد ساز
عاشقی کو؟ که بشنود آواز
57
هر نفس پرده‌ای دگر ساز
هر زمان زخمه‌ای کند آغاز
58
همه عالم صدای نغمه اوست
که شنید این چنین صدای دراز؟
59
راز او از جهان برون افتاد
خود صدا کی نگاه دارد راز؟
60
سر او از زبان هر ذره
هم تو بشنو، که من نیم غماز
61
چه حدیث است در جهان؟ که شنید
سخن سرش از سخن پرداز
62
خود سخن گفت و خود شنید از خود
کردم اینک سخن برت ایجاز
63
عشق مشاطه‌ای است رنگ آمیز
که حقیقت کند به رنگ مجاز
64
تا به دام آورد دل محمود
بترازد به شانه زلف ایاز
65
نه به اندازهٔ تو هست سخن
عشق می‌گوید این سخن را باز
66
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 7
Toggle stanza 7
عشق ناگاه برکشید علم
67
عشق ناگاه برکشید علم
تا بهم بر زند وجود و عدم
68
بی‌قراری عشق شورانگیز
شر و شوری فکند در عالم
69
در هر آیینه حسن دیگرگون
می‌نماید جمال او هردم
70
گه برآید به کسوت حوا
گه برآید به صورت آدم
71
گاه خرم کند دل غمگین
گاه غمگین کند دل خرم
72
گر کند عالمی خراب چه باک؟
مهر را از هلاک یک شبنم
73
می‌نماید که هست و نیست جهان
جز خطی در میان نور و ظلم
74
گر بخوانی تو این خط موهوم
بشناسی حدوث را ز قدم
75
معنی حرف کون ظاهر کن
تا بدانی بقدر خویش تو هم
76
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 8
Toggle stanza 8
ای رخت آفتاب عالمتاب
77
ای رخت آفتاب عالمتاب
در فضای تو کاینات سراب
78
در نیاید به چشم تو دو جهان
کی به چشم تو اندر آید خواب؟
79
پیش ازین بی‌رخت چه بود جهان؟
سایه‌ای در عدم سرای خراب
80
ز استوا مهر طلعت تو بتافت
سایه از نور مهر یافت خضاب
81
مهر چون سایه از میان برداشت
ما چه باشیم در میان؟ دریاب
82
اول و آخر اوست در همه حال
ظاهر و باطن اوست در همه باب
83
گر صد است، ار هزار، جمله یکی است
در نیاید به جز یکی به حساب
84
برف خوانند آب را، چو ببست
باز چون حل شود چه گویند آب؟
85
آب چون رنگ و بوی گل گیرد
لاجرم نام او کنند گلاب
86
بر زبان فصیح هر ذره
می‌کند عشق لحظه لحظه خطاب
87
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 9
Toggle stanza 9
روی جانان به چشم جان دیدن
88
روی جانان به چشم جان دیدن
خوش بود، خاصه رایگان دیدن
89
خوش بود در صفای رخسارش
آشکارا همه نهان دیدن
90
جز در آیینهٔ رخش نتوان
عکس رخسار او عیان دیدن
91
بوی او را بدو توان دریافت
روی او را بدو توان دیدن
92
دیدن روی دوست خوش باشد
خاصه رخساره‌ای چنان دیدن
93
خود گرفتم که در صفای رخش
نتوانی همه نهان دیدن
94
می‌توان آنچه هست و بود و بود
در رخ او یکان یکان دیدن
95
در خم زلف او، چه خوش باشد
دل گم گشته ناگهان دیدن!
96
اندر آیینهٔ جهان باری
می‌توانی به چشم جان دیدن
97
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 10
Toggle stanza 10
یارب، آن لعل شکرین چه خوش است؟
98
یارب، آن لعل شکرین چه خوش است؟
یارب، آن روی نازنین چه خوش است؟
99
با لبش ذوق هم نفس چه نکوست؟
با رخش حسن هم قرین چه خوش است ؟
100
از خط عنبرین او خواندن
سخن لعل شکرین چه خوش است؟
101
ور ز من باورت نمی‌افتد
بوسه زن بر لبش، ببین چه خوش است؟
102
مهر جانان به چشم جان بنگر
در میان گمان یقین چه خوش است؟
103
من ز خود گشته غایب ، او حاضر
عشق با یار هم چنین چه خوش است ؟
104
آنکه اندر جهان نمی گنجد
در میان دل حزین چه خوش است ؟
105
تا فشاند بر آستان درش
عاشقی جان در آستین چه خوش است ؟
106
در جهان غیر او نمی‌بینم
دلم امروز هم برین چه خوش است؟
107
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین
Stanza 11
Toggle stanza 11
بی‌دلی را، که عشق بنوازد
108
بی‌دلی را، که عشق بنوازد
جان او جلوه‌گاه خود سازد
109
دل او را ز غم به جان آرد
تن او را ز غصه بگدازد
110
به خودش آنچنان کند مشغول
که به معشوق هم نپردازد
111
چون کند خانه خالی از اغیار
آن گهی عشق با خود آغازد
112
زلف خود را به رخ بیاراید
روی خود را به حسن بترازد
113
بر لب خویش بوس‌ها شمرد
با رخ خویش عشق‌ها بازد
114
چون درون را همه فرو گیرد
ناگهی از درون برون تازد
115
با عراقی کرشمه‌ای بکند
دل او را به لطف بنوازد
116
تا به مستی ز خویشتن برود
به جهان این سخن دراندازد
117
که همه اوست هر چه هست یقین
جان و جانان و دلبر و دل و دین

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor